مرامنامه

چنانچه سن شما پایین تر از 18 سال است به شما عمیقا پیشنهاد میکنیم که از خواندن مطالب این سایت صرف نظر کنید در غیر این صورت ما هیچ گونه مسئولیتی در قبال شما نخواهیم داشت و باید این را بدانید که خواندن این مطالب برای شما به هیچ وجه مناسب نیست ما بر این عقیده نیستیم شمارا به زور از دیدن این مطالب باز داریم چون میدانیم که این عمل بیهوده است و از انجا که فرهنگ ایرانی منطق را بیشتر قبول میکند از شما خواهش میکنیم که از مرور این سایت صرف نظر کنید چون این مطالب در روح و روان شما تاثیرات بدی خواهد گذاشت. چنانچه سن شما 18 و بالاتر هست در صورتی که موافقید ما به هیچ وجه شما را مجبور به خواندن این مطالب نکرده ایم و همچنین این را قبول دارید که از محتوا این سایت مطلع هستید میتوانید به مرور سایت ادامه دهید در غیر این صورت سریعا سایت را ترک کنید در صورتی که سن شما بیشتر از هجده سال هست به این توجه داشته باشید که اگر این مطالب را می خوانید به این دلیل نیست که موافق این مباحث هستید به طور مثال خود من با این نوع روابط مخالفم ولی برعکس از خوندن داستان هاش بی نهایت خوشم میاد اگر شما خواندن را هم دوست ندارید سایت را ترک کنید با تشکر فراوان سپیده
anti filter, Antifilter, facebook proxy, filter shekan, filtershekan, myspace bypass, myspace proxy, new proxies, new proxy, phylter shekan, phyltershekan, proxy, unblock facebook, unblock myspace, فيلتر شکن, فيلترشکن, فیلتر شکن, فیلترشکن ها, آنتي فيلتر, آنتی فیلتر, anti proxy, فيلتر, filtershekan, آنتي ها, myspace فيلترشکن, phyltershekan, bypass, unblock  فيلتر phylter myspace, آنتی شکن, filter shekan, facebook new فیلتر فیلترشکن filter, facebook, proxies, antifilter, ضد فیلتر , مخالف فیلترینگ
عکس سکسی , سکس ,فیلم سکسی
عکس های سکسی و لختی و پورنو,داستان های سکسی خانوادگی , عکس های نیمه سکسی فقط مخصوص افراد بالای 18 سال و خانم ها
عکس های سکسی,داستان های سکسی خانوادگی , عکس های نیمه سکسی فقط مخصوص افراد بالای 18 سال و خانم ها

Friday, May 23, 2008

يتيم خانه


اين داستان بخشي از زندگي پيچيده منه ، خط به خط اش عين واقعيته .

اون روزا رو خوب يادم نيست ، فقط پنجره هاي بزرگ اون يادمه ، تخت هاي كنار هم و صداي گريه بچه ها ، قهر و آشتي هاي تموم نشدني و مسئولين خانمي كه بعضي هاشون خيلي مهربون بودن . هيچ خاطره خاصي از اون دوران يادم نمونده ، فقط لحظه وداع از يتيم خانه رو يادمه ، آقا و خانمي كه بعدها پدر و مادرم شدند ، يه خانم مهرباني اونجا بود كه همه بهش ميگفتن حميده خانم ، من تقريبا مي شه گفت سوگلي اش بودم ، هميشه مي گفت كه خدا ذليل كنه پدرومادر واقعي ام رو كه چنين پسر زيبايي رو گذاشتن يتيم خانه ، خيلي ها ميخواستن من رو به فرزندي قبول كنن ، ولي نمي دونم چرا نمي شد ، هميشه دلم ميخواست دو تا پدر و مادر خوب گيرم بياد ، خيلي از دوستام رو ديده بودم كه رفته بودن ، من هم دلم ميخواست زودتر برم ، احساس ميكردم دنياي بيرون خيلي مهربان تر از دنياي يتيم خانه است .

به هر حال من توي پنج سالگي پدر و مادر دار شدم ، تصوير روشني از اون دوران توي ذهن ام نيست ، ولي بعضي چيزا رو يادمه ، مثلا خوشحالي بي حد و اندازه ام از اين كه بالاخره من هم صاحب پدر و مادر شدم ، اون زمان فكر مي كردم كه همه بچه ها پدر و مادرشون رو اينطوري پيدا ميكنن . بعد اون من تبديل به يك بچه عادي شدم كه با بقيه هيچ فرقي نميكنه ، تقريبا بدون هيچ گونه مقاومتي اونها رو به عنوان پدر و مادر قبول كردم و اونها هم مثل بچه واقعي شون با من مهربان بودن ، شايد خيلي مهربان تر از بچه واقعي شون .

من تقريبا هيچ خاطره بدي از دوران رهايي از يتيم خانه تا زماني كه پدر مرد رو به خاطر ندارم ، به علت وضعيت مالي خوب پدر هميشه در رفاه بودم و خوشبختانه اونها به من خيلي بيشتر از بچه واقعي شون محبت ميكردن ، تقريبا يادم نمي آد در مقابل هيچ يك از خواسته هاي من مخالفت كرده باشن . همه چيز عالي بود تا اينكه اون اتفاق بد افتاد ، هيچ وقت يادم نمي ره ، من دوم راهنمايي بودم ، يه روز كه به خانه برگشتم ديدم كه حال و هواي خانه دگرگون شده ، خانه پر از ماشينه ، وقتي رفتم داخل ، ديدم همه دارن گريه مي كنن ، عمه ها و خاله هام همگي مي اومدن و من رو بغل مي كردن و گريه ميكردن ، نمي ذاشتن من برم پيش مامانم ، هيچ كس هم بهم نمي گفت چي شده ، تمام مرداي فاميل عصبي بودن و داشتن سيگار مي كشيدن و قدم مي زدن ، چند تا از بزرگتراي فاميل داشتن گريه مي كردن ، به دلم افتاده بود كه يه اتفاقي براي پدر افتاده ، ناگهان مادر رو ديدم كه ضجه كشان در حاليكه خودش رو داشت از دست زناي فاميل خلاص مي كرد به طرفم اومد و من رو بغل كرد و زار زار گريه كرد ، من هم گريه ام گرفته بود ، مطئمن شدم كه پدر رو از دست دادم ، بعدا فهميدم كه پدر تصادف كرده و توي تصادف در جا از بين رفته .

دوران سياهي بود ، تقريبا تا روز چهلم ، توي خونه ما گريه و ماتم بود ، ديگه مدرسه نمي رفتم و من هم پر از اشك بودم ، نمي تونستم مرگ رو درك كنم ، اونم مرگ كسي رو كه تا چند روز بود پيشم بود و بغلم ميكرد ، ولي مي دونستم كه چيز بديه . مادر توي اين مدت يك ماه به اندازه چندين سال پير شده بود ، نمي دونستم چطور بايد آرومش كنم ، وقتي من رو ميديد گريه اش بيشتر مي شد ، همه بهم ميگفتن كه پيش مادرم كمتر برم .

به هر حال اون دوران جهنمي گذشت و كم كم هم من و هم مادر به شرايط جديد عادت كرديم ، من تازه وارد اول دبيرستان شده بودم و صدام دو رگه شده بود . هنوز هم زيبا بودم ، اون قدر زيبا كه هر كي من رو براي بار اول مي ديد شروع مي كرد به تعريف كردن ازم . مادر خيلي بهم وابسته شده بود ، من شده بودم مرد زندگي اش . هميشه كنارم بود ، هيچ كاري رو بدون من نمي كرد ، حتي بدون من خريد نمي رفت .

وضعيت مالي ما بعد از پدر با قبل اون هيچ فرقي نكرد ، تقريبا تمام منابع درآمدي پدر سرجاشون بودن و از اونجا كه پدر نصف املاك اش رو قبل از مرگ اش به اسم مادر كرده بود ما هيچ مشكلي نداشتيم ، باقيمانده هم با كسر ماليات بر ارث و اين جور چيزا به من مي رسيد . هيچ كدوم از اعضاي فاميل توي مسائل مالي ما دخالت نمي كردن و حتي پدربزرگ ام كه از پدرم ارث مي برد ، سهم الارث خودش رو بالكل بخشيد به مادرم ، جالب اينجاست كه به مادرم هم گفت كه اگه ميخواد ازدواج كنه از طرف اون و خانواده پدرم هيچ مشكلي و ممانعتي وجود نداره ، و الزامي نيست كه مادرم به پاي پدرم بمونه و ازدواج نكنه ، ولي مادرم هيچ وقت زير بار ازدواج مجدد نرفت .

سال اول دبيرستان همزمان با تغييرات هارمونيكي چشم گير در وجود من هم بود ، تا پيش از اون دنيا براي من محدود به فوتبال و تلسكوپم و كتاب هاي علمي – تخيلي مي شد ، ولي نمي دونم چرا بعدش داستان شكل ديگري گرفت ، مثلا توي كلاس ها بچه ها از دخترا حرف مي زدن ، از اين كه يه لذت جديد رو كشف كردن كه تا پيش از اون هيچ آشنايي باهاش نداشتن ، خلاصه من اول دبيرستان با استمناء آشنا شدم ، تقريبا توي كلاس ما همه اين كار رو مي كردن و اونقدر عادي بود كه كسي توي كلاس در مورد مضرات و بدي هاش صحبت نمي كرد . حتي يه دوستي داشتم كه همه اش از عمه اش كه طلاق گرفته بود صحبت ميكرد و اينكه توي ذهنش چند بار ترتيب اش رو داده و حتي جزئيات اش رو هم براي ما تعريف مي كرد ، اين مسئله باعث مي شد كه بچه ها به شدت حشري بشن و فوق العاده كنجكاو ، كنجكاوي كه تا پيش از اون در مورد چيزاي ديگه بود .

من اون موقع ها هنوز هم با مامان مي رفتم حموم ، هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم كه تنهايي هم مي شه رفت حموم . من از موقعي كه يادم مي اومد با مامان رفته بودم حموم و هنوز هم اين ماجرا ادامه داشت . يه روز كه رفته بوديم حموم ، براي اولين بار بود كه من كيرم شق شد ، براي اولين بار بود كه به كون مامان نگاه مي كردم ، اون موقع هنوز جذابيت سكسي سينه ها برام كشف نشده بود و فقط كون بود كه برام جاذبه سكسي داشت ، براي اولين بار بود كه كون لخت مامان رو ميديدم و كيرم شق شد ، اونقدر ضايع اين اتفاق افتاد كه مامان هم متوجه شد ، سريع بهم گفت كه اون چيه و من هم بهش گفتم كه نمي دونم ، احساس كردم كه ناراحت شده . خودم هم ناراحت شدم ، اصلا فكر نميكردم كه مامان اونقدر ناراحت بشه .

چند روز گذشت و من تقريبا داشتم اون ماجرا رو فراموش ميكردم كه مامان دوباره رفت حموم و طبق روال معمول من رو هم با خودش برد ، ظاهرا با اين كه مي دونست كه من به سني رسيدم كه يه ذره خطرناك شده اومدن مشتركم به حموم ، ولي از اون جايي كه عادت كرده بود ، نمي تونست ترك كنه اين عادت رو ، ولي من ديگه نديدم كه جلوي من شورت اش رو در بياره و به همين علت هم ديگه من حشري نشدم .

يك سال گذشت و من دوم دبيرستان شدم و اطلاعات جنسي ام به شكل چشم گيري بالا رفت ، رشد عجيبي هم كرده بودم ، تقريبا مي شه گفت كه قدم خيلي بلند شده بود ، چهره ام هم مردانه تر مي شد ، ريش هنوز درنياورده بودم و برخلاف بقيه بچه هاي هم سن و سالم صورتم يه دونه جوش هم در نياورده بود ، هنوز هم من و مامان با هم مي رفتيم حموم ، يه بار كه رفته بوديم حموم دوباره كيرم راست شد ، مدت ها بود كه چنين اتفاقي نيفتاده بود و همين قضيه مامان رو خيلي ناراحت كرده بود ، شايد كم كم بايد راه مون رو جدا مي كرديم و جدا جدا مي رفتيم حموم ، من تقريبا هيچ كنترلي روي خودم نداشتم و به محض اين كه وارد حموم مي شديم كيرم راست مي شد ، خوابيدني هم در كار نبود ، يه بار به مامان گفتم كه اجازه دارم كه غسل كنم و اون هم چيزي نگفت و من در مقابل اش غسل كردم ، تقريبا داشت اين مسئله هم عادي مي شد ، تا اينكه من دور و بر كيرم پشم در اومد ، حالا يكي از كارهاي حمومم زدن پشم ها بود و اجتنابي هم نبود ، مامان نمي تونست بپذيره جدايي از من رو ، واسه همين هم وقتي ازش خواستم كه اجازه بده كه پشم هام رو با تيغ بزنم ممانعتي نكرد ، كم كم داشت روم خيلي باز مي شد تا جايي كه گاهي اوقات بدون شورت مي اومدم حموم ، مي تونستم ناراحتي مامان رو از چشماش بخونم ، از يه چيزي ناراحت بود ، يه بار كه آبم اومد توي حموم براي اولين بار خنده اش گرفت ، گفت اي شيطون ديگه قرار اين چيزا رو نداشتيم ، نميدونم چرا ، ولي بعد اون ماجرا ديگه همش ميخنديد ، تا اين كه خودش هم يه روز لخت اومد حموم ، البته همون يه روز و بعدش برگشت به حالت عادي ، ولي همون يه روز من سه چهار بار آبم اومد ، يه توافق نانوشته بين مون بود كه اجازه داريم از ديدن همديگه لذت ببريم ولي هرگز اجازه نداريم كه خط قرمزا رو بشكنيم .

يه روز كه من توي اتاقم بودم و داشتم تمرين هام رو مي نوشتم ديدم كه مامان گفت برم اتاقش و پشت اش رو بخارونم ، معمولا اين كار خيلي طبيعي بود و هر وقت پشت اش ميخاريد ، من مي رفتم و پشت اش رو ميخاروندم ، ولي معمولا از روي لباس بود ، براي اولين بار ديدم كه لباس هاش رو در آورده و پشت اش رو به من كرده و ميگه كه بخارون ، پشت اش رو خاروندم و اومدم بيرون . اونجا بود كه براي اولين بار يه ايده شيطاني اومد توي ذهنم ، اونم اين بود كه حالا كه ما به صورت غير علني اين قدر با هم حال ميكنيم ، چرا اين مسئله رو علني نكنيم . بعد اون هر شب خواب سكس با مامان رو ميديدم ، هيچ وقت توي خانه هيكل اش رو ديد نمي زدم ، ولي بعد اون ماجرا ، كارم شده بود كه هر وقت مامان خم مي شه به كون اش نگاه كنم ، مامان هم متوجه شده بود كه من نگاه ام هميشه پشت سرشه .

يه روز توي حموم ازش خواستم كه پشت ام رو ماساژ بده و اون شروع كرد به ماساژ دادن ، بهش گفتم مامان شنيدي كه روغن زيتون بهترين وسيله براي ماساژه ، اظهار بي اطلاعي كرد ، و خيلي سريع رفت روغن زيتون آورد و ريخت روي پشت ام و شروع كرد به ماساژ دادنم ، كيرم مثل سنگ شده بود ، برگشتم و بهش گفتم مامان مي شه اون جام رو هم بمالي ، جا خورد ، شايد انتظار نداشت كه كارمون به اينجا بكشه ، مخالفت كرد و من دوباره اصرار كردم ، گفت كه اولين و آخرين باره و من هم موافقت كردم و شروع كرد برام جلق زدن و آبم به شديد ترين وجه اش پاشيد هوا و همش ريخت روي دست اش ، خنده اش گرفته بود ، شايد اون هم حشري شده بود ، بهم گفت كه مثل مردا شدم ، من هم بهش گفتم كه ديگه مرد شدم و بهتره كارهايي كه مردا مي كنن رو بكنم ، مامان چيزي بهم نگفت .

يه شب بهم گفت كه برم روغن زيتون رو بيارم و پشت اش رو ماساژ بدم ، بهش گفتم كه لباساش كثيف مي شه و اون هم همه لباساش رو درآورد ، از اون جايي كه ما هميشه توي حموم لخت بوديم با هم ، اين مسئله چندان برام تحريك كننده نبود ، ولي براي اولين بار بود كه مي تونستم بدنش رو بمالم ، پشت اش رو ماليدم و اومدم پايين و ران هاش رو ماليدم و به يك باره دست ام رو بردم لاي پاهاش ، از جا پريد ، گفتم شايد ناراحتش كردم ، ازش پرسيدم كه آيا ناراحت شده ، يه لبخندي بهم زد و گفت كه نه و مي تونم كارم رو ادامه بدم ، خيلي حشرم بالا زده بود ، يه كون و كس آماده و خوشگل و تپل مپل روبرومه و من هم كيرم مثل سنگ شده ، بهش گفتم مامان لباسام كثيف شده ، اجازه دارم درشون بيارم ، مخالفتي نكرد و من هم تمام لباسام حتي شورتم رو هم درآوردم ، وقتي روي كون اش نشستم فهميد كه شورت پام نيست و خودش رو سفت كرد ، زياد اعتنا نكردم و شورع كردم به ماساژ دادن و به همراه دستام كونم رو هم بالا پايين مي بردم ، يهو كيرم افتاد لاي پاش و خيلي نزديك شد به كس اش ، خودش رو سفت كرد و بهم گفت كه زياده روي نكنم ، بهش گفتم كه حواسم هست ، چنان حشري شده بودم كه تمام آبم ريخت روي كس اش ، هيچي بهم نگفت و بعدش لباسم رو پوشيدم و رفتم اتاقم ، ولي اون بدون لباس شب رو همون جوري خوابيد ، احساس كردم كه خيلي لذت برده .

فرداش سر ناهار گفت كه بايد باهام حرف بزنه ، بهم گفت كه يه ذره داريم زياده روي ميكنيم و اين رابطه باعث خدشه دار شدن رابطه مادري و فرزندي مي شه ، نمي دونستم چي بايد بگم ، فقط تاييدش ميكردم ، بهم گفت كه از اين به بعد بيرون حموم هيچ كاري نبايد انجام بديم . لحن اش آمرانه بود ، احساس كردم بيشتر از اوني كه به من دستور بده ، داره به خودش دستور مي ده ، چون من تقريبا مثل يه بره رام بودم و هرچي اون مي گفت انجام مي دادم ، چيزي نگفتم ، تا مدت ها هيچ اتفاق خاصي نيفتاد ، توي حموم هم فقط لخت بوديم و گاهي اوقات بدنمون به هم مي خورد و گاهي من آبم مي اومد و همين .

تا اينكه يه شب اتفاقي افتاد كه ديگه بعد اون هيچ مسير بازگشتي وجود نداشت ، بعد اون شب ماساژ بعضي شبا مامان رو مي ديدم كه لخت ميخوابيد ، البته مي دونستم كه لخت خوابيدن يه لذت ديگه داره ولي نديده بودم ، يه شب كه از كنار اتاق مامان رد مي شدم تا برم اتاق خودم ، ديدم كه داره لخت با خودش ور مي ره ، صداي آه و اوه اش رو هم شنيدم ، از اون جايي كه من و اون خيلي از خط قرمز ها رو شكسته بوديم ، زياد برام عجيب نبود ، شايد هم وجود يه پسر زيبا و سكسي كه توي حموم لخت مي بينيش و كيرش هم هميشه راسته ، هر زني رو وادار به خودارضايي كنه ، با اين كه برام عجيب نبود ولي بدحوري تحريك ام كرده بود و هي خودم رو مي ذاشتم جاي بابا كه دارم مامان رو ميكنم ، يهو ديدم مامان فرياد ميزنه ساعد بيا كه دارم مي ميرم ، خيلي ترسيدم ، گفتم نكنه براش اتفاقي افتاده باشه ، وقتي رسيدم به اتاقش ، بهم گفت كه سريع لباسام رو كامل در بيارم ، اطاعت كردم و سريع لباسام رو درآوردم ، لاي پاش رو باز كرده بود و گفت بيا كه دارم مي ميرم ، ولي رفتم سريع من رو كشيد سمت خودش و كيرم رو با دستاش برداشت و كرد توي كس اش . نمي دونم چي باعث شده بود كه اين قدر كنترل اش رو از دست بده ، ولي اصلا انتظار نداشتم اين حركت رو . من هم كه خيلي سگ حشر شده بودم شروع كرده به تلمبه زدن و اونقدر لذت بخش بود كه سريع آبم اومد و حتي نتونستم كيرم رو بيرون بكشم ، تمام ابم ريخت تو كس اش و در يك لحظه سكوت عجيبي بين مون حاكم شد ، فقط صداي نفس نفس زدنمون به گوش مي رسيد ، بغلم كرد و من رو خوابوند رو سينه هاش ، دم گوشي ام گفت مرسي كه اومدي ، وگرنه مي مردم ، اين آخرين حرفي بود كه اون شب زد و بعدش همون جوري جفت مون خوابمون برد .

نمي دونم چرا وقتي پلي رو آدم پشت سرش خراب مي كنه ، ديگه نمي شه اون پل رو درست كرد ، انگاري پل من و مامان هم شكسته بود ، من و اون ديگه نسبت به هم حس مادر و فرزندي نداشتيم ، بيشتر يه حس زن و شوهري بين مون حاكم شده بود ، شايد من با هيكل درشت و چشمان زيبام و صداي درشت و اندام مردانه و قوه شهواني ام بهترين گزينه بودم براي شوهر شدن ، نمي دونم چرا بعد اون خجالت مي كشيدم بهش بگم مامان ، ترجيح دادم كه فرزانه صداش بزنم و اون هم همون ساعد قبلي صدام مي زد ، بعد اون تقريبا هر شب من و فرزانه سكس داشتيم . مثل يه زن و شوهر واقعي . عذاب وجداني هم در كار نبود ، يه رضايت دوطرفه تمام داستان رو توجيه ميكرد ، تا اين كه من دانشگاه قبول شدم ، اگر چه مي تونستم توي شهر خودمون برم دانشگاه ، وقتي فرزانه اصرار كرد كه بايد از هم جدا شيم و اين اتفاق بايد مي افتاده و اون انتظار چنين روزي رو مي كشيده . خيلي سخت بود لحظه جدايي ، بعد اون ماجرا نمي دونم چرا ديگه فرزانه بهم اجازه نداد كه بهش نزديك بشم ، من خيلي سعي كردم كه با هزاران استدلال ، فرزانه رو همون فرزانه سابق بكنم ولي گويا يه احساسي بهش ميگفت كه دوست داره همون مامان سابق باشه تا همون فرزانه سابق . الان من سال چهارم دانشگاهم و چهار سال از اون دوران طلايي ميگذره و من ديگه روم نمي شه به مامان بگم فرزانه و دوباره مامان صداش مي زنم ، اگر چه توي نگاهش ميخونم كه بدش نمي ياد اون روابط بازم ادامه پيدا كنه ولي يه چيزي توي درونش نميذاره كه اون دوباره تن به اون سكس هاي قديم بده ، شايد به خاطر افزايش سنه و شايد هم دليل ديگري داره ، به هر حال دوران طلابي من با مامان فرزانه ، همون دوره دو ساله قبل دانشگاه بود . هيچ كدوم از اون اتفاقات باعث نشده كه من از عشق ام به مامانم كاسته بشه ، ماماني كه دو سال خودش رو در اختيار من قرار داد تا بتونم شيريني هايي رو تجربه كنم كه كمتر بچه اي توي اون سن تجربه ميكنه .

من توي دانشگاه هيچ وقت با دخترا دچار مشكل نشدم ، جذابيت ظاهري ام بعلاوه تجربه فراواني كه توي اون دو سال پيدا كرده بودم ، من رو تبديل به يك اسطوره كرده بين همكلاسيهام ، اسطوره اي كه مامانم از من ساخته بود .

اتفاقاي عجيب زيادي توي زندگي ام افتاد ، ولي هيچ كدومش اين قدر روي زندگي من تاثير نگذاشت و من احساس ميكنم پيچيده ترين زندگي ممكنه رو داشتم ، زندگي اي سرشار از مسيرهاي پيش از اين ناآزموده .
نوشته شده توسط سعيد
منبع : خفن سرا

فانتزي


اين داستان بخش ايش واقعيه و برام اتفاق افتاده و يه بخش هايي رو هم خودم دوست داشتم كه مي بود ولي به هر حال نشد و بهش اضافه كردم ، ولي بيشترش واقعيه و براي خودم اتفاق افتاد ، الان كه دارم به گذشته فكر مي كنم يه لبخند شيريني گوشه لبمه و نمي تونم خودم رو از جادوي اون اتفاق جالب و اون روزهاي شيرين رها كنم .

من توي يكي از سوانح رانندگي دو تا از بهترين دوستام رو از دست دادم و خودم هم براي مدت ده ماه حافظه ام رو از دست دادم ، تمام اون ده ماهي كه حافظه ام رو از دست داده بودم برام شبيه كابوس بود ، واقعا هويت چيزي جز خاطرات و حافظه آدمي نيست و من اون ده ماهي كه به طور كامل رابطه بخش خودآگاه مغزم با بخش خاطرات از دست رفته بود ، تبديل به يك موجود بي هويت و بدون اخلاق شده بودم . الان كه اين خطوط رو براتون مي نويسم خدا رو شكر ميكنم كه حافظه ام برگشت و من از برزخي كه درش قرار داشتم بيرون آمدم ، وگرنه شايد كارايي كه مي كردم باعث مي شد كه تمام زندگي ام عذاب وجدان داشته باشم .

شايد بهتر بود به خانواده خبر مي دادم ، ولي مطمئن بودم كه خانواده موافقت نمي كنه ، قرار بود با ماشين يكي از دوستام بريم نمايشگاه كتاب و در مدت چهار پنج روزي كه مي ريم اونجا ، همش بريم ويلاي باباي دوستام و لذت ببريم ، ميان ترم ها رو داده بوديم و بهترين موقع براي لذت بردن بود . ميدونستم خانواده موافقت نمي كنه و من هم بهشون نگفتم و بي اجازه همراه دو تا ديگه از دوستام رفتيم نمايشگاه كتاب ، ماشين دوستم پژو 405 بود و تازه خريده بود و حسابي خرج اش كرده بود ، اما متاسفانه بعد از تونل جنگل گلستان ، توي يكي از پيچ ها شاخ به شاخ با يك پژوي ديگه تصادف ميكنيم و من دو تا از بهترين دوستام رو + كل حافظه ام رو از دست مي دم ، هيچي از اون تصادف يادم نمي ياد ، من تقريبا از يك روز قبل تصادف تا پانزده روز بعد تصادف رو كاملا از ياد بردم و هيچي اش يادم نمي ياد ، فقط ميدونم كه تمامش رو توي بيمارستان بودم و اون طوري كه بقيه ميگن ، لال شده بودم و نمي تونستم به سئوال هاي ساده دكترا جواب بدم ، يه كتفم در رفته بود و يه مقداري شيشه رفته بود توي چشمم و فشاري كه به استخوان پام وارد شده بود باعث شده بود كه مويه برداره و خلاصه پانزده روز تمام دكترا در حال معالجه ام بودند و من هيچي از اون دوران رو به خاطر نمي آرم . اما زماني كه به خودم اومدم ، ديدم كه روي يكي از تخت هاي بيمارستان دراز كشيدم و يكي از پرستارا داره يه آمپول مي ريزه توي سرمي كه توي دستمه ، اصلا نميدونستم كجام ، اون لحظه رو هيچ وقت از خاطر نمي برم ، گيج و گنگ از پرستار پرسيدم كه كجام و اون هم جواب مختصري داد و رفت كه دكتر رو خبر كنه ، دكتر كه اومد چند تا سئوال ازم پرسيد و وقتي نتونستم بعضي هاشون رو جواب بدم ، ازم اسمم رو پرسيد ، مخ ام خالي شده بود ، هيچ اسمي به نظرم آشنا نمي اومد ، اصلا هيچي يادم نمي اومد ، اونقدر ترسيده بودم كه زدم زير گريه ، احساس خيلي خيلي بدي بود ، احساس تنهايي شديدي مي كردم ، هيچ وقت تا اون موقع اين طوري نترسيده بودم ، هنوز هم يادمه ، اون احساس اونقدر قوي بود كه هنوز هم مي تونم احساسش كنم ، توي ذهنم يه ديوار بود و من اين ديوار رو كاملا حس اش ميكردم ، ديواري كه به من اجازه رفتن به گذشته رو نميداد ، ديواري كه بين من و گذشته ام فاصله انداخته بود . وقتي مادر و پدر اومدن كه من رو ببينند ، اصلا هيچ حسي نسبت بهشون نداشتم ، فقط ميدونستم كه اين دو نفرند كه من رو به دنيا آوردند و من قاعدتا كلي خاطره بايد باهاشون داشته باشم ، مادرم زار زار گريه ميكرد و پدرم هم دستاش رو گذاشته بود روي سرش ، اين حالت هاشون خيلي برام عجيب بود ، وقتي خواهرم اومد و اونم اشك هاش شروع كرد به ريختن ، خيلي حالم ديدني بود ، اصلا نميتونستم توي ذهنم بپذيرم كه خواهري دارم ، همش با خودم فكر مي كردم كه اين دختر چقدر خوشگل و سكسي يه ، اشك هاي اونها من رو هم تا حدودي تحت تاثير قرار داده بود ، ولي من هيچ احساسي نسبت به اونها نداشتم ، وقتي برام تعريف كردند كه من دو تا از دوستام رو توي تصادف از دست دادم بازم هيچ حسي نداشتم ، اصلا برام مهم نبود ، هيچ چيزي رو به خاطر نمي آوردم ، خيلي كنجكاو شده بودم ، رو به مادرم كردم و گفتم خانم مي شه برام توضيح بديد كه من قبلا چكاره بودم ، مادرم دوباره زد زير گريه ، از نگاه ديگران فهميدم كه قاعدتا بايد اشتباهي مرتكب شده باشم ، بعدا فهميدم كه بايد اون زن رو مادر صدا ميكردم ، اصلا نمي تونستم باور كنم كه مادرم اون باشه ، به نظرم خيلي زشت و پير بود ، حس بدي داشتم و قبولش برام سخت بود ، وقتي بهش مي گفتم مادر ، احساس بدي بهم دست مي داد . بيشتر دختراي فاميل و زناي فاميل اومدن ديدنم ، هيچ حسي نداشتم ، خيلي ناراحت بودم ، هيچي يادم نمي اومد .

بعد ده دوازده روز ، دكتر گفت كه ميتونم برم خونه ، ولي بايد تا يك ماه استراحت كنم و هيچ چيز سنگيني بلند نكنم و زياد هم راه نرم ، مادر و پدر دوستام هم اومدن ديدنم ، حال و روز اونها خيلي بد بود ، نفرت رو مي شد توي نگاهشون ديد ، احساس ميكردن كه ناعادلانه است كه فرزندان اونا در جا بميرن ولي من جان سالم بدر ببرم ، ولي گويا با تمام نفرتي كه داشتن از من ، باز هم دلشون مي سوخت براي من ، چون من هم بالكل حافظه ام رو از دست داده بودم و با يك مرده هيچ فرقي نداشتم .

وقتي مادرم برام تعريف مي كرد كه من قبل اين ماجرا با خواهرم مثل سگ و گربه بوديم و به خون هم تشنه بوديم و آبمون توي يك جوب نمي رفته ، من خيلي تعجب ميكردم ، چطوري ممكنه كه من با چنين دختر زيبايي دشمن بوده باشم ، رفتار من با الهام خواهرم اونقدر صميمانه و مهربانانه بود كه اون هم يه جورايي گيج شده بود ، نمي دونست چطوري بايد با شرايط جديد كنار بياد ، وقتي برام تعريف ميكرد كه من چه بلاهايي رو قبلا سرش آوردم خنده ام ميگرفت ، وقتي برام از بعضي عادت هاي زشتي كه داشتم تعريف ميكرد ، كلي تعجب مي كردم . يكي از كاراي اون مدت استراحتم توي خونه ، اين بود كه مي شستم و آلبوم عكس ها رو ورق مي زدم ، هيچ كدوم از اون عكس ها به نظرم آشنا نمي اومد ، هيچ نزديكي اي بين خودم و من اي كه توي عكس ها بود احساس نميكردم ، انگار كه دو تا آدم مختلف بوديم .

جالب تر از همه عكس العمل من در قبال عمه ها و خاله ها و بقيه فاميل بود ، برام با زن هاي غريبه فرقي نمي كردند ، مثلا طرز لباس پوشيدن يكي از عمه هام چنان آتش شهوتي رو به جانم انداخته بود كه حتي يك لحظه هم نمي تونستم چشم از خط سينه و سينه هاي بزرگ اش و لب هاي گوشتي و بازوهاي سفيدش بردارم . خواهرم برام تعريف كرد كه من ، سوگلي اين عمه سكسي جونم بودم و اون من رو از همه بيشتر دوست داره و من تقريبا هر ماه يك بار مي رفتم خونه اين عمه . تقريبا با خواهرم مثل دوست دختر و دوست پسر شده بوديم ، اصلا نمي تونستم تصور كنم كه اين شخص خواهر منه و من بيست سال از زندگي ام رو باهاش گذروندم ، خيلي سكسي بود و خيلي زيبا ، چشماي درشتي هم داشت ، سينه هاي برجسته و نوع لباس پوشيدنش خيلي تحريك كننده بود ، دلم ميخواست هميشه كنارم باشه . اون هم از شرايط جديد خيلي خوشش اومده بود ، چون داداش قبلي اش كه من باشم رو اصلا دوست نداشت و به من گفت كه من قبلا خيلي اذيت اش ميكردم ، ولي الان خيلي مهربون شدم و خيلي دوست داشتني شدم ، اون هم خيلي ازمن خوشش اومده بود ، اين محبتي كه به نظرش يه محبت برادرانه بود براش خيلي ناآشنا و شيرين بود .

امتحان هاي پايان ترم رو كلا از دست دادم ،با اين كه فقط خاطراتم رو از دست داده بودم و بقيه اطلاعات سرجاشون بود ولي به علت شرايط جسماني ام خانواده ترجيح داد كه من يه ترم مرخصي بگيرم و وقتي حالم كاملا خوب شد ، دوباره به سركلاساي درس برم ، توي اون مدت موبايلم خيلي زنگ خورد و خيلي ها ادعاي رفاقت با من رو ميكردن كه هيچ كدومشون رو يادم نمي اومد ، گاهي اوقات داستان هايي كه برام تعريف مي كردن تا من اونها رو به خاطر بيارم ، اونقدر عجيب بود كه تا مدت ها ذهنم رو به خودش مشغول ميكرد ، مثلا يكي شون زنگ زد و خودش رو " محمد گفتي " معرفي كرد و برام تعريف كرد كه من با اون چند تا جنده رو ترتيب داديم و گويا قرار بوده اينا راز هاي من و اون باشن ، ولي من اصلا يادم نمي اومد ، تا اون لحظه نمي دونستم كه ساعد قبلي ، باكرگي اش رو از دست داده باشه ، فكر نميكردم كه اينقدر باعرضه بوده باشم ، تصويري كه خانواده براي من ترسيم كرده بود يه ساعد لجوج و خودخواه و از خود راضي بود كه در عمل خيلي هم دست و پاچلفتي و بي عرضه بود . كم كم داشتم با وجوه جالبي از شخصيت ساعد آشنا مي شدم ، ساعدي كه تا دو ماه پيش به من چسبيده بود و با من يكي بود .

يه ماه بستري هم تموم شد و دكترا گفتن كه كتف ام جا افتاده و چشمم هم خدا رو شكر جراحات اش زياد عميق نبود و پام هم خوب شده ، ولي بايد خيلي مراقبش باشم ، چون جوش خوردن پا يه ذره زمان بره . كم كم داشتم با زندگي جديدم كنار مي اومدم ، خواهرم شده بود همدم من ، و اون قدر به من نزديك شده بود كه حتي بهم پيش نهاد داد كه اگه دوست دارم يكي از دوستام رو با من آشنا كنه ، برام گفت كه پيش از اين هم اون دوستش به من نظر داشته و ميخواسته كه با من دوست بشه ، ولي رابطه شكر آب من و خواهرم مانع از اين مسئله مي شده ، با اين كه زياد از اين دختر خوشم نيومده بود ولي چون با خواهرم دوست بود ، رابطه اس ام اسي كمرنگي رو باهاش شروع كردم كه چندان هم ادامه پيدا نكرد .

يه چند روزي هم عمه اومد خونه مون و كلي گلايه كرد كه چرا مثل سابق نمي يام خونه اش ، مادرم كلي تلاش كرد كه تغييرات من رو براش تشريح كنه ، ولي اون اصلا باورش نمي شد و خلاصه با اصرار اون قرار شد كه من يك هفته برم خونه شون . دو روز بعدش خودش با ماشين اش اومد دنبالم و من رو برد خونه شون ، اصلا فكر نميكردم كه خونه عمه چنين قصر باشكوهي باشه ، توي بهترين محله شهر و بهترين خونه اون محله ، عمه من تك و تنها زندگي ميكرد ، شوهر اولش كه توي يه ماموريت كاري كشته مي شه و هيچ كس هم دليلش رو نمي دونه و شوهر دومش هم يه پولدار ماجراجو بود كه توي بيشتر كشورهاي دنيا يه زن داشت و عمه بنده سالي يه ماه نوبت اش مي شه كه با شوهرش باشه ، ولي عمه كه بعدها فهميدم كه ثروت و رفاه خيلي بيشتر از عشق و محبت و اين جور چيزاست براش ، خيلي هم از وضع موجودش راضيه . هيچي از عمه نمي دونستم ، حتي وقتي برام گفت كه بچه نداره هم كلي جا خوردم ، عمه كه متوجه شده بود هر نكته اي كه برام تعريف ميكنه باعث مي شه كه سرشار از تعجب بشم ، كلي برام ماجراهاي عجيب و غريب از زندگي اش تعريف كرد . توي روز اول من و عمه شروع كردم به بازشناسي هم ، دوباره خودمون رو براي همديگه تعريف كرديم .

فرداش كه من ازخواب بيدار شدم ، عمه پايين بود و داشت به قول خودش براي من يه صبحانه شاهانه درست مي كرد ، الحق و الانصاف هم شاهانه بود ، بعد صبحانه من رفتم جلوي تلويزيون و شروع كردم به ديدن برنامه هاي ماهواره ، بهم گفت كه مي ره حموم و وقتي زنگ زد برم و براش ليف بزنم ، وقتي كه چشماي پر از تعجب من رو ديد ، بهم گفت كه قبلا من اين كار رو براش ميكردم و اين كار خيلي عادي بوده ، اصلا به نظرم اين كار عادي نمي اومد ، وقتي رفتم و براش ليف كشيدم خيلي تحت تاثير اون صحنه ها قرار گرفتم ، يعني ساعد باز چه كارهاي عجيب ديگه اي با عمه سوگولي اش ميكرده ، عمه اون روز يكي از خوشمزه ترين غذاهاي عالم رو بهم داد و اون قدر لذت برده بودم كه ميخواستم انگشتام رو هم بخورم ، بعد ناهار كنار من روي كاناپه نشست و خودش رو چسبوند به من و برام از ماجراهاي زندگي اش تعريف كرد ، خيلي حشري شده بودم ، اظهار تعجب ميكرد كه من هيچي يادم نمي ياد ، بهش گفتم كه چطور مي تونه تك و تنها توي خونه اي به اين بزرگي زندگي كنه و يه لبخندي بهم تحويل داد و گفت كه هميشه هم اين قدر خالي نيست و من اگه ساعد بودم اين رو ميدونستم ، يعني ساعد چه چيزهايي مي دونست ؟ تا عصر گيج بودم و توي ذهنم هزار جور سناريوي مختلف از رابطه بين ساعد و عمه تهيه كردم كه همه شون براساس حدس و گمان بود . عصر كه رسيد عمه گفت برم اتاقش و بهم يه كرم داد و بهم گفت كه ماساژش بدم و برام تعريف كرد كه قبلا توي اين كار استاد بودم ، چون قبلا توي حموم لخت ديده بودمش ، از اين كه ديدم لخت مادرزاد كنارم خوابيده و جاذبه سكسي اش داره من رو مثل آهنربا من رو به سمت خودش ميكشيد يه لحظه بدجوري ترسيدم ، با خودم گفتم كه نكنه كه ساعد و عمه قبلا با هم سكس داشتن ، ولي مطمئن نبودم ، نمي تونستم ريسك كنم ، بهتر بود منتظر مي موندم تا عكس العمل عمه رو ببينم ، وقتي ماساژش ميدادم ، يهو دستم رو كامل بردم لاي پاهاش ، چنان پريد از جاش كه گفتم حتما ميخواد من رو آماج فحش و ناسزا كنه ، روش رو كرد به من و گفت كه الان اصلا آمادگي اش رو نداره ، اصلا نمي فهميدم منظورش چيه ؟ يعني ممكنه كه اين دو تا اينقدر بهم نزديك شده باشن ، به كارم ادامه دادم و كاملا ماساژش دادم ، حال خودم رو نمي فهميدم ، خيلي حشرم بالا زده بود ، خيلي لذت برده بودم از اين كار ، روب دوشامبرش رو پوشيد و بوسيدم و بهم گفت كه ميخواد بخوابه و من هم رفتم كه بخوابم . شب اصلا خوابم نمي برد ، تنم داغ شده بود ، همش خودم رو مي مالوندم به تخت ، تا اونجا كه بالاخره آبم اومد و من پخش تخت خواب شدم ، صبح كه بيدار شدم عمه باز هم زودتر بيدار شده بود و بهم گفت كه ميخواد بره دنبال يه سري از كاراش و شب مي آد ، كليد ماشين اش رو هم به من داد و گفت كه هر جا دلم ميخواد برم و پول هم هرچقدر لازم داشتم توي داشبورد ماشين اش هست ، يه چشمك هم به من زد و گفت كه امشب اماده است ، خوب به خودم برسم ، شست ام خبردار شد كه امشب قراره سكس داشته باشيم ، رفتم بيرون و وقتي ديدم كه توي داشبورد يه دسته اسكناس هزار تومني گذاشته ، كلي جا خوردم ، معلومه كه رابطه ساعد و عمه خيلي عميق تر از اين حرفا بوده ، شب كه برگشتم خونه ، هنوز عمه نرسيده بود ، خيلي خسته شده بودم ، رفتم خودم رو روي تخت ام دراز كردم و در جا خوابم برد ، توي خواب متوجه شدم كه يكي داره تكونم ميده و وقتي چشمام رو باز كردم ديدم عمه است ، يه چشمك زد و گفت كه قرار نيست تو چنين شبي بخوابم و بلندم كرد و گفت كه بيام پايين و با هم بستني بخوريم ، خيلي خسته بودم ، اومدم پايين و ديدم دو تا بستني گنده خريده و با هم خورديم ، بهم گفت كه اونم خسته است و ميخواد بره دوش بگيره و من هم براي اين كه خواب از سرم بپره بد نيست باهاش برم حموم ، مخالفتي نكردم ، حتي فكر اينكه تا چند لحظه ي ديگه ميتونم چنين هيكل ميزان و كون گنده اي رو بكنم حشري ام مي كرد ، كيرم سفت شده بود و سريع پشتش رفتم توي حموم ، وقتي داشت لباس هاش رو ميكند ، خشكم زده بود ، عمه خنده اش گرفته بود ، واسه اينكه من رو از شوك در بياره شروع كرد به درآوردن لباس هاي من ، توي حموم چند بار كيرم خورد به بدنش ، داشت ميتركيد بس كه سفت شده بود ، عمه هم همش مي خنديد ، چند بار هم شوخي شوخي خودش رو از عقب مي چسبوند به من ، خيلي حشري شده بودم ، ولي جسارت اينكه خودم شروع كننده باشم رو نداشتم ، تا اينكه خودش دوباره از عقب خودش رو چسبوند به من و دستم رو آورد و گذاشت روي سينه هاش ، كيرم درست افتاده بود لاي چاك كونش ، برخورد دستام با سينه هاي درشت و سفت اش چنان آتشي رو به جونم انداخته بود كه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و آبم اومد ، همش ريخت روي پاهاش ، عمه روش رو برگردوند و شروع كرد به بوسيدن من ، برخورد سينه هاش با سينه ام داشت ديوونه ام مي كرد ، من هم كمي وقيح شده بودم و دستم رو فرستادم لاي پاهاش ، اونقدر كس اش نرم بود كه دوباره كيرم سفت شد ، ديدن يك زن حشري من رو حشري كرده بود و اين بار خودش رو پهن حموم كرده بود و من هم رفتم لاي پاهاش ، ديگه برام خيلي عادي شده بود ، ديگه قلبم به شدت اول نمي زد ، كيرم رو فرستادم لاي سوراخش و با يه فشار همه كيرم رو انداختم توي كس اش ، درون كس اش آتيش گرفته بود ، تمام وجودم سرشار از لذت شده بود ، تمام نيروم رو فرستادم تو كمرم و شروع كردم به تلمبه زدن ، كم كم داشتم احساس ميكردم كه داره آبم مي ياد چنان سرعت گرفته بودم كه صداي اون هم در اومد ، حتي نتونستم خودم رو كنترل كنم ، تمام آبم ريخت توي كس اش ، ناگهان يه جيغ شهوت آلوده اي كشيد كه كلي احساس رضايت بهم دست داد ، خودم رو انداختم روش و تنها چيزي كه يادمه نفس نفس زدن هام بود .

روز بعدش تمام ماجراهايي رو كه با اون قبل تصادفم داشتم رو تعريف كرد و من متوجه شدم كه تا پيش از اين هر وقت كه مي تونستم و توي شهر بودم ، مي رفتم خونه عمه اينا و زمان هاييكه من نبودم هم يه دوستي داشتم به نام شهباز كه گويا خيلي خوش تيپه و عمه چند تا عكس از شهباز رو بهم نشون داد ، گويا من اين دو نفر رو به هم معرفي ميكنم و در غياب من شهباز وظيفه ارضاي عمه رو برعهده داشته . كم كم داشت از ساعد خوشم مي اومد ، گويا ساعد يك زندگي كاملا مخفي هم در كنار زندگي عادي اش داشته كه توي اون زندگي مخفي اش خيلي از خط قرمزها رو هم شكونده ، اون روزا هيچ وقت از يادم نمي ره ، از اين كه داشتم به ابعاد جديدي از ساعد مي رسيدم خيلي راضي بودم ، هميشه با خودم فكر ميكردم كه بالاخره كه حافظه ام رو به دست مي يارم ، اگه حافظه ام رو به دست بيارم به اين روزا چطور نگاه ميكنم .

اون هفته هم تموم شد و من برگشتم پيش خانواده ، احساس ميكردم كه ساعد رو بيشتر مي شناسم ، احساس ميكردم كه اين ساعد جديد برخلاف ساعد قديم قدرت بيشتري داره و مي تونه بيشتر مخوف باشه ، چند بار كه با دختر عموهام تنها بودم اونها رو مالوندم ، جالب اينجاست كه هيچ كدومشون حتي مخالفت هم نكرد ، با يكي شون كه اسمش ژاله بود تا جاهاي حساس هم جلو رفتيم ، شايد اگر ساعد قبلي بود اينقدر جسورانه عمل نميكرد ، يه جورايي احساس ميكردم كه دارم دختر عموهاي ساعد رو ميكنم ، اصلا اونها رو دختر عموهاي خودم نمي دونستم ، دلم ميخواست همه خانواده ساعد رو بكنم .

من يه دايي دارم كه توي يه شهري زندگي ميكنه كه از ما 120 كيلومتر دورتره ، معمولا دايي و ساعد رابطه شون خيلي صميمي بوده ، همين رابطه صميمي بود كه وقتي دايي براي اولين بار پس از اون ماجرا من رو ديد و رفتار سرد من رو ديد كلي ناراحت شد و شروع كرد به گريه كردن ، تقريبا به گريه كردن ديگران عادت كرده بودم ، وقتي يه روز رفتم خانه دايي اينا و براي اولين بار زن دايي ام رو ديدم ، يه چيزي درونم ميگفت كه اين رو هم مي شه كرد ، نمي دونم چرا ، شايد رفتار هاي زن دايي بود ، خيلي با من باز برخورد ميكرد ، هيچ وقت پيش من روسري سرش نبود ، دوباره با دايي دوست شدم ، ولي گويا ساعد و دايي خاطرات مشترك خاصي داشتن كه اونا رو خيلي بهم نزديك مي كرد ، احساس ميكردم كه دايي اصلا از اين وضعيت راضي نيست ، انگاري كه من اومدم و ساعد رو دزديدم ، روزا كه دايي مي رفت سركار ، من خونه پيش زن دايي مي موندم و اونقدر با هم شوخي ميكرديم كه مي مرديم از خنده ، زن دايي يكي از عادتش اين بود كه وقتي ميخواست يه ماجرايي رو برام تعريف كنه ، هي مي زد رو پام و شروع ميكرد به تعريف كردن ، من هم همين كار رو متقابلا انجام دادم ، فكر نميكردم كه اين كارم اينقدر تحريك كننده باشه ، خيلي بهم نزديك شده بود ، خيلي هم دلش ميخواست كه برام جك تعريف كنه و همه جوكاش هم +18 بود ، اينها رو از زناي ديگه شنيده بود ، باورم نمي شد كه زنا هم براي همديگه چنين جوكايي رو تعريف ميكنن ، با اين كه با دايي دوباره دوست شده بودم ولي اين مسئله باعث نمي شد تا به زنش نظر بد نداشته باشم ، روز بعدش كه دايي نبود وقتي كه داشتم براش يه ماجرايي رو تعريف ميكرد ، دستم رو گذاشتم روي پاش ، هيچي نگفت ، شايد پنج دقيقه دستم روي پاش بود ، هيچي نگفت ، يه ذره با دستم پاش رو مالوندم و بازم هيچي بهم نگفت ، دستم رو برداشتم . بعد از اون ، اون هم همين عمل من رو تكرار ميكرد ، دست اش رو روي پام ميذاشت و برنمي داشت ، من زياد برام مهم نبود ، احساس كردم كه اين يه جور كارت دعوته ، يه بار كه دستم روي پاش بود بهم گفت كه پاش داره ميخاره ، بهش گفتم كجاش و يه جايي كنار قوزك رو نشون داد ، شروع كردم به خاروندن و كم كم مي اومدم بالا ، نمي دونم چرا هيچي بهم نميگفت و همين مسئله من رو بيشتر تحريك ميكرد براي ادامه دادن ، به رونش رسيده بودم ، كيرم خيلي سفت شده بود ، احساس كردم كه اون هم تحريك شده ، بحث هامون حالت عادي نداشت ، خنده هاي عصبي زيادي مي كرد ، ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم و دستم رو گذاشتم روي كس اش ، يه آه بلند كشيد و من هم وقيحانه پريدم روي بدنش و شروع كردم به لب گرفتن ازش ، احساس كردم كه زياد راضي نيست ، ولي هر دو كنترلمون رو از دست داده بوديم و بعدش كاري كه نبايد مي شد، شد و ما تا آخرش رفتيم و يه سكس درست و حسابي . بعدش مثل ابر بهاري گريه مي كرد ، ميگفت كه اصلا دوست نداشته به دايي خيانت كنه ، عذاب وجدان داره ، چرا من اون رو مجبور به اين كار كردم و من هم خيلي ترسيده بودم ، مي ترسيدم اين ترس زن دايي باعث يه جور آبرو ريزي بشه ، سه چهار ساعت بعدش انگار همه چيز تصنعا فراموش شد و دوباره جاش رو خنده ها و مسخره بازي ها و جوك تعريف كردن ها گرفت . وقتي دايي برگشت هيچ اتفاق خاصي نيفتاد و ما خيلي عادي رفتار كرديم ، احساس كردم كه هر دومون ته دلمون داريم مي لرزيم ولي به روي خودمون نيورديم ، فرداي اون روز به محض رفتن دايي ، رفتم و خودم رو از عقب به زن دايي چسبوندم و دوباره سكس كرديم ، توي مدتي كه اون جا بودم اين كار ، كار عادي من بود .

يه هشت ماهي از تصادف ميگذشت و من به دانشگاه نمي رفتم و تمام وقتم آزاد بود و كل خانواده مثل پروانه دورم ميچرخيدن ، همه نااميد شده بودن ، من هنوز هم مثل غريبه ها باهاشون رفتار ميكرد م ، شبيه يه مهمون خيلي عزيز ، مادرم كلي نذر كرده بود . تقريبا به خيلي از دختراي فاميل پاتك زده بودم ، اون ها هم با من همكاري كرده بودند . خسته شده بودم ، دكترا قرص هاي جديدي داده بودند و گفته بودند كه اينها شايد بيشتر كمكم كنند .

مادرم اينا يه روستايي دارند كه ما تقريبا توش هيچ فاميلي نداريم ، يعني بيشتر فاميلامون اومدن شهر ، ولي خونه پدربزرگم هنوز اونجاست ، پدربزرگم يه زن دومي داشت كه اون هنوز توي اون خونه زندگي مي كنه و ما گاهي اونجا مي ريم ، اين بار كه رفته بوديم ، مادر اندر مادرم به مادرم يه جادوگر رو معرفي ميكنه و ميگه كه اين بشر كارش درسته و توي كارش نه وجود نداره ، خلاصه رفتيم پيش اش و اون به ما گفت كه يه نفري برام دعا نوشته و سرنوشتم رو قفل كرده و ما بايد شش ماه صبر كنيم ، شايد اون بتونه يه كاري بكنه ، قرار شد هر ماه هم بريم اونجا كه اون يه دعايي واسه من بخونه .

ماه دهم كه آخرين ماه بيماري من بود ، يكي از اون ماهايي بود كه ما قرار بود بريم پيش اون خانمه ، وقتي توي خانه پدربزرگ بوديم ، از روي كنجكاوي رفتم انبارشون و اون جا چند تا كارتن كتاب ديدم ، و چند تا صندوق بسته ، كتاب هاي معروفي بودن ، كتابهاي شريعتي ، مطهري و ... ، وقتي از پدرم پرسيدم گفت كه كتابهاي خودشه و گويا من هم كتابهايي دارم كه توي اون صندوق هاست و كليدش دست مادربزرگ اندر منه ، كليد رو كه ازش گرفتم و رفتم پايين و صندوق ها رو باز كردم ديدم پر از دفتر مشق و دفتر انشاء و كاغذ پاره است ، وقتي يكي شون كه دفتر انشاء ام بود رو برداشتم احساس كردم كه كلمات خيلي برام آشنان ، همين جور كه ميخوندم مواجه شدم با خاطرات بچگي ام ، همه شون يادم بود ، داشت همه چيز روشن مي شد توي ذهنم ، خاطرات مانند زنجيره اي كه به مرور مي اومدن توي ذهنم ، به مغزم سرازير مي شد ، همه چيز رو به خاطر آوردم ، همه چيز يادم اومده بود ، شروع كردم ناخودآگاه فرياد كشيدن ، نمي تونستم متوقف اش كنم ، همين طوري داد ميكشيدم ، كل خانواده سراسيمه ريختن پايين ، وقتي شنيدن كه من حافظه ام برگشته ، همه زدن زير گريه ، پدرم كه تا اون لحظه گريه اش رو نديده بودم ، زد زير گريه ، اونقدر خودم منقلب شده بودم كه من هم زدم زير گريه ، تا كلي مدت داشتن من رو دلداري مي دادن ، مادرم بعدش خيلي خوشحال شده بود ، سه سوت رفته بود پيش جادوگره و كلي پول بهش داده بود .

شايد باورتون نشه ، ولي بعدش فهميدم كه عمه ام بهم دروغ ميگفته و من كسي به اسم شهباز رو اصلا نمي شناسم ، عمه وقتي شنيد كه من حافظه ام برگشته ، تا مدت ها نمي اومد خونه مون ، باورم نمي شد كه حرفهاي عمه باعث شد كه من درگير اون همه داستان بعدي بشم ، شايد اگه اون تصوير از خودم توي ذهنم شكل نميگرفت الان هيچ كدوم از اون كارا رو نكرده بودم ، تا مدت ها ( شايد يه ماه ) عذاب وجدان داشتم ، احساس ميكردم كه رو دست خوردم ، ولي بعدش احساسم عوض شد ، كلي هم خوشحال شدم كه من اين كارا رو كردم ، ساعد قبلي خيلي هم پسر ماجراجويي نبوده و تا حدودي همون پسر دست و پا چلفتي و ساده اي بود كه قبلا وصفش رو شنيده بودم ، خود قبلي ام الان به خود جديدم چسبيده بود ، تمام گذشته ام به خاطرات جديدم چسبيده بود ، فقط يه مقطع دو ماهه از خاطرات قبل و بعد تصادفم پريده بود كه اصلا مهم نبود .

عمه رو دوباره ديدم ، جفت مون نمي تونستيم جلوي خنده مون رو بگيريم ، از شيطنتي كه با من كرده بود هم يه جورايي ناراحت بودم و هم يه جورايي خوشحال . ولي بيشتر خوشحال بودم چون بعد اون ، تبديل به معشوقه عمه شدم ، زيباترين سكس هاي زندگي ام رو تا اين لحظه من با عمه پولدار و سكسي ام انجام دادم و فكر هم نمي كنم بتونم بهتر از اين رو تجربه كنم ، عمه هنوز هم سوگلي منه و من هم هنوز سوگلي شم .

خواهرم هم الان عزيزترين كس منه ، ترجيح دادم بعد از اينكه حافظه ام برگشت ، تمام اون نزاغ هاي بچه گانه رو كنار بذاريم و با هم همون خواهر و برادر مهرباني بمونيم كه بعد از تصادف شده بوديم .

من بعد از برگشتن حافظه ام تمام روابط نامشروع ام رو با ساير اعضاي فاميل به غير از عمه قطع كردم . نویسنده حرفه ای این داستان : سعید
منبع : خفن سرا